The Show Must Go On
آگوست 27, 2007
می خوایش. نمی خوادت.
می خوایش. نمی خوادت.
می خوایش. نمی خوادت.
میگی یه روز میری و دیگه برنمی گردی و اون وقته که التماست می کنه و تو انتقام می گیری.
میری.
نیست.
نیست.
نیست.
یه روز یک دفعه پیداش میشه.
بهت التماس می کنه.
انتقام؟ حرفش رو هم نزن. بدت میاد از این که دنبالته.
نقشه هات رو برای این روز یادته؟
همه بر باد رفت.
لذتی نمی بری از انتقام.
لذتی نمی برای از بازی کردن باهاش.
هر حضورش فقط اعصابت رو خورد می کنه.
اون باخت.
تو چی؟ تو هم باختی.
آگوست 27, 2007 در t 10:03 ب.ظ
کتاب “شوخی” نوشته کوندرا را خوانده اید؟ اگر نه, احتمالا خوشتون میاد که بخونید چون همین ماجرا رو با یک داستان بلند تعریف میکنه.
آگوست 27, 2007 در t 10:45 ب.ظ
همه بازنده ایم در این بازی کثیف حتی اگه برنده باشیم
آگوست 28, 2007 در t 9:10 ق.ظ
گهی زین به پشت و گهی زین به پشت. هر دو تاشون ذوق هنری منو کشت!
آوریل 13, 2009 در t 6:59 ق.ظ
آنکه در تنهاییم تنها کسم بود تنهایم گذاشت
مراقب باش در تنهاییش تنها کسش تنهایش نگذارد
برو حال زندگیتو بکن