The Show Must Go On

آگوست 27, 2007

می خوایش. نمی خوادت.

می خوایش. نمی خوادت.

می خوایش. نمی خوادت.

میگی یه روز میری و دیگه برنمی گردی و اون وقته که التماست می کنه و تو انتقام می گیری.

میری.

نیست.

نیست.

نیست.

یه روز یک دفعه پیداش میشه.

بهت التماس می کنه.

انتقام؟ حرفش رو هم نزن. بدت میاد از این که دنبالته.

نقشه هات رو برای این روز یادته؟

همه بر باد رفت.

لذتی نمی بری از انتقام.

لذتی نمی برای از بازی کردن باهاش.

هر حضورش فقط اعصابت رو خورد می کنه.

اون باخت.

تو چی؟ تو هم باختی.

4 پاسخ به “The Show Must Go On”

  1. Sara Raha گفت:

    کتاب “شوخی” نوشته کوندرا را خوانده اید؟ اگر نه, احتمالا خوشتون میاد که بخونید چون همین ماجرا رو با یک داستان بلند تعریف میکنه.

  2. myminimals گفت:

    همه بازنده ایم در این بازی کثیف حتی اگه برنده باشیم

  3. آمیر گفت:

    گهی زین به پشت و گهی زین به پشت. هر دو تاشون ذوق هنری منو کشت!

  4. سوگند گفت:

    آنکه در تنهاییم تنها کسم بود تنهایم گذاشت
    مراقب باش در تنهاییش تنها کسش تنهایش نگذارد
    برو حال زندگیتو بکن


پاسخ دهید