Lie Laundering

اوت 31, 2007

به دیگران دروغ میگی و تمام سعیت رو می کنی که باور کنن. وقتی اون ها یه چیزی رو باور کردن، خب لابد راست بوده دیگه، نه؟

Ticking Away

اوت 31, 2007

وقتم رو می گذرونم. می گذرونم. می گذرونم.

تسلیم

اوت 31, 2007

حس قشنگ تسلیم. وقتی که امیدی نیست و دیگه نمی خواد خودت رو خسته کنی.

تربیت

اوت 29, 2007

اصلا حال و حوصله تربیت کردن رو ندارم. در بهترین حالت، طرف نیمی از اون چیزی میشه که حداقل انتظارت بوده. کلی هم انرژی سرش گذاشتی.

I am OK, You are OK

اوت 29, 2007

وقتی تو وضعیت A هستی تمام تلاشت رو می کنی به B برسی.

موفق میشی.

به B رسیدی.

حالا که اوضاع B رو می بینی سعیت اینه که به وضعیت C برسی.

به کسی نمیگی که C همون Aه که؟

چی؟ حتی بدتر؟ آره خب… حتی بدتر!

نیاز

اوت 29, 2007

وقتی نیاز داری، بهش نمی رسی.. باید خودت رو بی نیاز کنی تا بهش برسی. حالا که بهش برسی چون بی نیازی ازش به دردت نمی خوره.

The Show Must Go On

اوت 27, 2007

می خوایش. نمی خوادت.

می خوایش. نمی خوادت.

می خوایش. نمی خوادت.

میگی یه روز میری و دیگه برنمی گردی و اون وقته که التماست می کنه و تو انتقام می گیری.

میری.

نیست.

نیست.

نیست.

یه روز یک دفعه پیداش میشه.

بهت التماس می کنه.

انتقام؟ حرفش رو هم نزن. بدت میاد از این که دنبالته.

نقشه هات رو برای این روز یادته؟

همه بر باد رفت.

لذتی نمی بری از انتقام.

لذتی نمی برای از بازی کردن باهاش.

هر حضورش فقط اعصابت رو خورد می کنه.

اون باخت.

تو چی؟ تو هم باختی.