Crazy F*ing Little Thing

مارس 15, 2008

ببین، اگه دیدی نمی تونی باهاش بمونی و ازش خسته شدی، برگرد بیا باز با هم باشیم. باشه؟

Abuse

مارس 15, 2008

یعنی چـــــــــــــــــــــی؟ خجالت نمی کشی میگی من رو فقط برای ازدواج می خواستی؟

نوشدارو

مارس 11, 2008

بعضی وقت ها بهتره نوشدارو رو نخوری. اگه نخوریش امید داری که به هر حال هست، ولی اگه بخوریش و خوب نشدی چی؟

خار چشم

مارس 9, 2008

یه زمانی پسره خار چشمم بود. تیریپی با دختره نداشت ها، ولی رابطه شون خار چشمم بود. گمونم نفرینم کرده که از اون موقع تا حالا من همه اش شدم خار چشم بقیه. تیریپی با دخترها ندارم ها، ولی رابطه ام باهاشون خار چشم بقیه ست.

The Time to Disappear

مارس 7, 2008

نمی دانم چه شان بود که یک دفعه یکی شان غیب می شد. البته نه برای همیشه ها. یک هو می دیدی چند وقت است که خبری از طرف نیست. یک کم که می گذشت، شستت خبردار می شد که طرف غیبش زده است. نمی فهمیدم که آخر، یک آدم چرا باید غیب شود. مگر چه اشکالی دارد در جمع دوستان باشی و فوقش یک کمی در خودت فرو بروی، ولی غیب نشوی.

طرف که غیب می شد، چند ماه بعد بر می گشت. بعضی وقت ها به کلی آدم دیگری می شد. مثلا می دیدی یک آدم بازاری، چند وقتی نیست و وقتی بر می گردد موهاش را بلند کرده و شاعر شده است. یا یک آدم بگو و بخند دوست داشتنی شاد، تبدیل می شد به آدمی منزوی و گوشه گیر و بداخلاق. بعضی ها هم خیلی عوض نمی شدند، انگار که وقتی رفتند دکمه Pause را زده باشی و وقتی برگشتند Resume کرده باشی.

تفاوت های جزئی وجود داشت ولی. طرف می رفت، و وقتی بعد از شش ماه بر می گشت، می دیدی که همان آدم شش ماه پیش برگشته، یعنی انگار در کپسول زمان مانده و شش ماه از دنیا و قافله عقب مانده است. از آن طرف یکی می رفت و بعد که بر می گشت، انگار این مدت را به تنهایی به مسیرش ادامه داده، مثل کاروانی که یکی از افرادش جدا جدا از آن طرف راه را پیموده و حالا دوباره و در زمان حال به جمع بقیه برمی گردد.

حالا نمی دانم چه مرگشان شده که یک دفعه ای، همه با هم غیب شده اند.

لیست کامل تماس ها:

(یک اردیبهشت، ساعت 11 شب)

اون: بریم بیرون؟

من: بریم بیرون.

(دو اردیبهشت، ساعت 10 صبح)

اون: چه خبرها؟

من: سلامتی

(دو اردیبهشت، ساعت 4 عصر)

اون: بریم یه سر باشگاه؟

من: بریم.

(سه اردیبهشت، ساعت 10 صبح)

اون: راستی نمی دونم، با خانوم فلان دوست بشم یا نه؟

من: نمی دونم، می خوای برو بهش پیشنهاد بده ببین قبول می کنه یا نه.

اون: راست میگی، ببینم چی کار می کنم، خبرش رو بهت میدم.

(سه تیر، ساعت 10 صبح)

من: چه خبرها؟

اون: این خانوم فلان بدبختم کرده احمق دیوانه. دیگه نمی خوام باهاش دوست باشم. اه.

(چهار مرداد، ساعت 1 ظهر)

اون: ببین، یه مشکلی هست که نمی دونم چه جوری باید حلش کنم، یکی دو روزیه خانوم فلان اعصابش خورده، ناراحته، نمی دونم چی کار باید بکنم…

من: با هم برین مسافرت!

(ده شهریور، ساعت 12 شب)

اون: من دیــــــــــــــــــــــگه نمی خوام باهاش دوست باشم، اه، حرصم رو درمیاره لعنتی، فقط روی اعصابمه!

من: خب باهاش به هم بزن!

اون: آخه دوستش هم دارم، ولی اههههههه!

(سه مهر، ساعت 4 عصر)

اون: چه خبرها، نیستی؟! خبری ازت نیست؟!

من: خوبم، ببینیمت!

اون: باشه، بذار ببینم امشب چی کاره ام، اگه شد یه قرار می ذاریم.

(چهار آبان، ساعت 7 عصر)

اون: هی هی.

من: چی شده؟

اون: هیچی، دیگه فکر کنم این رابطه به هیچ جا نمی رسه.

من: چرا؟

اون: آخه امروز رفته بودم پیشش، گفت این طور شده و اون طور شده و …. اما هر چی هست من نمی ذارم اون پسره […] گه زیادی بخوره. […]

(ده دی، ساعت 10 صبح)

اون: دیگه تموم شد. دیگه بهش زنگ نمی زنم. دیگه بره گورش رو گم کنه دختره […].

من: چرا؟

اون: همه اش رو اعصابمه. اه.

(یازده دی، ساعت 10 صبح)

اون: اعصابم خورده. دیگه باهاش تماس نمی گیرم. دیگه نمی ذارم باهام بازی کنه. اصلا عروسک بی نمک بود. خیال نکنه نباشه بدون اون می میرم ها.

(یازده دی، ساعت 7 عصر)

اون: باور کن اصلا اعصابم راحته از وقتی نیست. دیگه زنگ هم بزنه جوابش رو نمیدم.

من: کار خوبی می کنی!

(نوزده بهمن، ساعت 2 نصفه شب)

اون: من احمق رو بگو دفعه آخر چه خری شدم ها! می دونستم آخرش این میشه، دیگه دیگه تموم شد. دیگه بره پی کارش […].

(بیست و هشت اسفند، ساعت 10)

اون: ببین چیزه، عیدی خوب چی براش بگیرم که شادش کنم؟

من: بیارش این جا یـــک عیدی خوب به جفتتون بدم.

اون: خفه شو! بدبخت عوضی! دیگه برو گم شو که هیچ کاری باهات ندارم!

Page View

مارس 5, 2008

خدا می دونه اگه گوگل ریدر اختراع نشده بود، الان Page View این وبلاگ رو روزی چند صد تا می بردی بالا.